تبليغاتX
زندگی بچه فرشته ها
رویا را دوست دارم ....

رویا را دوست دارم
چون در آن پرواز می کنم



رویا را دوست دارم

وقتی چشم هایم را به آرامی می بندم
و با آسودگی روی ابرهای سفید مخملی دراز میکشم
آنجا بالای ابرها ماه را میبینم که در سیاهی شب می خندد

وقتی چراغ ها خاموش و ستاره ها روشن می شوند
رویای من آغاز می شود



رویا را دوست دارم

چون در آن به سادگی روی دریا قدم میزنم



رویا زیباست

مانند تابش آفتاب در آخرین لحظات قبل از غروبش
که با امیدی بی پایانی می تابد و نوید عشق می دهد



رویا را دوست دارم

چون در آن میتوانم پرواز کنم
دوستش دارم
چون در آن با عشق پرواز می کنم



تا طلوع ستاره صبگاهی

آنگاه که ستاره ای در سپیده دم طلوع می کند...
رویایی دیگر آغاز می شود
در جایی دیگر،
شاید سرزمینی دور در آن سوی آسمان ها



رویا را دوست دارم

چون در آن نوای فرشتگان را می شنوم
چون هیچ گاه به پایان نمی رسد



رویا را دوست دارم

چون به زیبایی ، عشق را نشانم داد .....
 


 
نوشته شده توسط پریسا در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 ساعت 18:3 | لینک ثابت |

عشق.....


آوای عشق را که میشنود

کیست که بداند در قلب رنجورم چه میگذرد
چرا قبل از اینکه طعم شیرین با تو بودن را حس کنم ، تنها شدم
چگونه سرنوشت مرا به اینجا کشاند



به که بگویم درد دلم را
کیست که بداند راز نهفته در قلبم را

چرا تقدیر اینگونه رقم خورد
چرا قبل از اینکه عشق را به درستی درک کنم ، تنها شدم



اکنون فقط عشق برایم باقی مانده...

و تنها عشق است که مرا به پیش میراند
تا راهی دیاری شوم که عشق از آنجا طلوع کرده
دیاری که محبت و دوستی در آن ریشه کرده



و بعد دیار صلح و سرزمینی دیگر تا بیابم یار گمشده ام را

نیروی عشق مرا به پیش میراند
تا در انتهای جاده سرنوشت
شاید او را ببینم



این را میدانم که هیچ وقت باز نمیایستم

تا وقتی عاشقم و این نیروی ابدی را دارم به جلو میروم
تا بی نهایت......
و باز هم میروم ...
تا وقتی که نیروی عشق را در وجودم حس میکنم
به پیش میروم


نوشته شده توسط پریسا در جمعه نهم آذر 1386 ساعت 15:24 | لینک ثابت |

باشد که.....


باشد که ستاره شامگاهی بر تو نور افشانی کند

باشد که آنگاه که ظلمت سایه می افکند ، قلبت از ریا دور گردد

تنها در جاده گام بر میداری و چقدر از وطن خود دور شده ای

تاریکی آمده است ، ایمان داشته باش که راهت را خواهی یافت

تاریکی سایه افکنده است ،

اکنون پیمانی در دورن تو جان میگیرد

باشد که آوای سایه ها از تو دور گردد

باشد که سفر تو راهی برای روشن نمودن روز گردد

آنگاه که شب بر تو غلبه میکند ، باشد که بر خیزی تا خورشید را بیابی

تاریکی فرا رسیده است ، ایمان داشته باش که راهت را خواهی یافت

تاریکی سایه افکنده است ، اکنون پیمانی در در دورن تو جان میگیرد

آری..اکنون پیمانی در درون تو جان گرفته است


نوشته شده توسط پریسا در جمعه نهم آذر 1386 ساعت 14:22 | لینک ثابت |

برای همیشه دوستت خواهم داشت....


اگر قرار باشد که بمانم
میدانم که دوباره به تو روی خواهم کرد



پس میروم

اما میدانم همواره در هر قدمی که بر میدارم
تو را به یاد خواهم داشت



و همواره تو را دوست خواهم داشت



خاطرات تلخ و شیرین

تنها چیزی است که با خودم خواهم برد
پس خدا نگهدار



برایم اشکی نریز
من و تو میدانیم
من آن کسی نبودم که تو نیازمندش بودی



با این وجود

همواره دوستت خواهم داشت



آرزو میکنم زندگی با تو مهربان باشد

و امیدوارم هر آنچه که آرزو داشتی بدست آوری
برایت آرزوی شادی و خوشبختی را دارم
و فراتر از همه این ها



برایت آرزوی عشق میکنم

و بدان که من تو را دوست خواهم داشت
برای همیشه




آهنگ

"برای همیشه
دوستت خواهم داشت"
نوشته شده توسط پریسا در جمعه دوم آذر 1386 ساعت 15:50 | لینک ثابت |

عشق ، شجاعت ، زندگی

 

 

عشق ، نوری درخشان در تاریکی است


زندگی ، چه شیرین و چه تلخ خیلی کوتاه است


مرگ ، تولد با شکوه دیگری است


دلتنگی ، غم انگیز است


شهرت ، دلیل برتری نیست


تلاش ، تمایل به آگاهی و کمال است


استعداد ، به نوعی در همه مخلوقات است


دوستی ، محو کننده دشمنی و ماندگار است


هدف ، در دور دست آشکار است


ظاهر ، گویای همه چیز نیست


باطن ، نمایانگر روح و اصل یک انسان است


شجاعت ، از خود گذشتگی است


محبت ، نشانه صمیمیت قلبها است


خوبی ، هر چیزی که احساس خوبی به ما میدهد است


هوس ، حسی زود گذر و ناپایدار است


تنفر ، وابسته به خشمی عمیق و تعصبی بی جا است


کینه ، مایوس شدن از وجود خوبی ها است


پوچی ، بخاطر سرگردانی و پریشانی ذهن است


تفاوت ، دلیلی برای عدم تفاهم نیست


خاطره ، تنها چیز با ارزش به جا مانده از یک انسان است


شادی ، شوخ طبعی و خنده اگر توهین آمیز نباشد، بالاترین مهارت یک انسان خوشبخت است

 

شاد باشی دوست خوبم

 

نوشته شده توسط پریسا در چهارشنبه دوم آبان 1386 ساعت 0:55 | لینک ثابت |

رصد صبحگاهی ابرها (آسمان روز)

امروز صبح به ابرا موقع طلوع خورشید نیگا کردم ، اول یه ماهی خندان دیدم. بعد فکر کردم یه چیزی بخوام و بعد دنبالش بگردم ، نتیجه عالی بود. بخاطر عشق و علاقه شدید به هری و برو بچ هاگوارتز خواستم اونا رو ببینم ، سه تا جادوگر سوار بر چوب جارو دیدم. دنبال اسب گشتم ، خواستم اسب ببینم.ولی هیچ اسبی نمیبینم ، هنوز خبری ازش نیست.

خواستم یه قورباغه ببینم ، در عوض یه شوالیه دیدم! ناخودآگاه یه اژدها دیدم ، بدون اینکه خودم بخوام. حالا میخوام سگ ببینم ، باور نکردنیه ، یه تیکه ابر دیدم ، یه سگ کنار یه گرگ که در حال زوزه کشیدنه ، یه پودل هم کنارشونه ، بازم هستن ، وااای یه گله سگ ، چقدر زیادن. یه روز ابری ، چه ابرای قشنگی...

هنوز اسب ندیدم بجاش 2 تا جوجه میبینم ، با این که سر و ته و برعکسن ، دوست داشتنی و کپلن ، حالا میخوام گربه ببینم ، به آسمون نگاه میکنم. آه، یه تک شاخ ، یه اسب میبینم. یه ابر جدا از بقیه شکل یه تک شاخ رو داره ،بالاخره اسب دیدم ، اونم از نوع تک شاخش...خوب خیالم راحت شد ،حالا میخوام یه فرشته ببینم ، دارم میگردم ، خیلی هیجان زدم...

فرشته ها کجایین؟ هنوز نتیجه ای حاصل نشده. یه هواپیما میبینم ، چقدر ریزه میزست بین این ابرای با عظمت ، فرشته درخواستی رو هنوز پیدا نکردم ، شاید تو راهه ، خوب حالا میخوام یه مورچه ببینم. یه جونور عجیب میبینم ، هر چی هست مورچه نیست ، مورچه ، آه یه پشه میبینم ، با 2 تا چشم قلنبه و بزرگ و یه نیش گنده ،

مورچه که نشد حداقل از خانواده حشره از دیدن یکی شون فیض بردم ، هنوز منتظر فرشته هستمااا...مثل اینکه فرشته ها خونشون رو عوض کردن و از ابرا نقل مکان کردن ، یه پرنده بزرگ و قشنگ و سفید میبینم ، داره میدواإ ، بالاشو باز کرده میخواد بپره ، خوب تا فرشته میرسه دوست دارم یه گل ببینم ، گل جوب نه هاا ، گل گلستان و باغ ، یه هاپوی بزرگ میبینم ،

ابرا دارن کم میشن....یعنی من دارم ازشون دور میشم. یه درخت میبینم به جای گل ، حتما یه گل اطرافش بوده من ندیدم ، قسمت من نبوده ، سعادت دیدن فرشته ها رو نداشتم ، فعلا فرصت تموم شد. دارم به پارک تفریحی فرهنگی نزدیک میشم! راستی هرکول رو هم دیدم ، باز برگشته بود اون بالا....

چقدر شگفت انگیز بود این پیدا کردن شکل ابرا با درخواست ذهنی ، بدون کلام و فقط با ذهن...الان یه اسب آبی هم دیدم ، از اون ماهی کوچولو ها که شبیه اسبن ، تو هم به ابرا نیگا کن ببین چی میبینی ، اصلا به یه چیز فکر کن بیا با هم دنبالش بگردیم .... دوست داری چی ببینی؟

 

نوشته شده توسط پریسا در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 ساعت 0:25 | لینک ثابت |

سلااااااااااااااااام

سلاااااااااااااااااااام

وااااااای بچه ها چقدر دلم براتون تنگ شده بود

با این بلوگفا یه مدت کشتی گرفتم تا تونستم بالاخره دوباره بیام

حسابی قاط زده بود

ولی خدا رو شکر حالا درست شده

حالتون خوبه؟خوش و خرم و سالم و سلامتین فرشته های خوگشل و مهربون من؟

خیلییییییییییییییی ممنون از نامه های زیبا و مهربونی و لطفتون دوستای گلم

خوب چه خبرا؟ همین روزا بهتون سر میزنم ببینم در چه حالین

الان با یه پست جدید به اسم وجودت را حس میکنم(خطاب به خدای گوگولی مگولی) آپ میشم ...بر میگردممممم

نوشته شده توسط پریسا در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 ساعت 17:6 | لینک ثابت |

خدای مهربونم...

 

اگه تنها بتونی درونم را ببینی
و کلماتی که در پشتش پنهان شدن
اگه تنها بتونی صدای قلبم را بشنوی
فقط برای یک بار
باور خواهی کرد
حتی وقتی چشمهایم را می بندم
صورت تو در نظرم میآید
چهره ای که برای خود ساخته ام
با این حال این بهترین چیزی است که دارم
اگه به تو برسم
برای اولین بار زندگی واقعی را به دست میآورم
گم شده ای هستم در جایی واقعی
در جاده قدم میزنم
در هیچ کجا...در ناکجا
هیچ گاه واقعا احساس آزادی نمی کنم
باور نمی کنم که اینجا همون جایی است که باید باشم
صدایم از عمق وجود بر می خیزد
هرگز عشقم را پنهان نخواهم کرد
مگر زمانی که مرا از خود برانی
آن زمان خواهم رفت
تنها چیزی که از من باقی می ماند
خاطره ای است از عاشقی رنجیده
مایوس شده و تنها
من را پیش خود بخوان
من را از دیدنت محروم نکن
نا امیدم نکن
فقط برای یک بار
اگه وجودم را ببینی
باور خواهی کرد
بعد از آنکه به سویت آمدم
می دانم از دیدنت چه حسی خواهم داشت
تنها آن زمان احساس آزادی می کنم
باور کن هیچ چیز بجز تو نمی خواهم
هیچ چیز
مرا از خود نران
اگه تنها بتونی درونم را ببینی
میبینی که بدون تو هیچم
قلب من با توست
چشم هایم تشنه نگاه تو
و روح من در آرزوی دیدار توست

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نوشته شده توسط پریسا در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385 ساعت 17:59 | لینک ثابت |

شعر زندگی انسان و فرشته

آن هنگام که آمد انسان به این جهان


چه بسیار اشک ریخت و ناله سر داد 


و بعد از مدتی کوتاه


دلبست به خوب و بد این جهان


فراموش کرد هر آنچه قبلا به او گذشته بود


شروع کرد به تلاش و تکاپو برای زندگی بهتر


ولی کمتر کسی شکر او را به جا آورد


کمتر کسی در موقع رفتن از این جهان


از بازگشت به سوی او خوشحال شد و شادمان


فرشته ها ندارند جهان این چنین


ندارند مقامی بالاتر از این


ولی چه زیباست زندگی فرشته ها


شب و روز دعا و نیایش خدا


نمی گوییند چرا به ما این داد و آن نداد


نمی گوییند چرا ما را این چنین آفرید


جز یکی که شکر نگفت و اطاعت نکرد 


ساخت برای خود جهنمی و از بهشت رفت


همه شکر کردند و گفتند ذکر


انسان را تحسین کردند و گفتند به 


خوشا به حال آنان که در این جهان


مثال فرشته اند و حتی از آن هم بالاتر!

                                         

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نوشته شده توسط پریسا در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385 ساعت 11:31 | لینک ثابت |

سلام به همه فرشته ها

سلام دوستان عزیز...امیدوارم هر جا که هستید و در همه حال شاد و موفق و سالم و سلامت باشید...
زندگی بچه فرشته ها...یعنی این وبلاگ به نظرتون چطور اومد؟...خوشتون اومد؟ بدتون اومد؟ یا هیچ نظر و احساسی راجب بهش ندارید؟...در هر صورت خوشحال میشم نظرات و انتقادات و پیشنهادات شما را بشنوم...

هدف من از ساخت این وبلاگ این بود که رهگذران اینجا را با مطالبی که به نظرم جالب و مفید اومده شریک کنم...در صورتی که مطالب را دنبال میکنید باید بگم که قسمت دوم داستان فرشته کوچولو اگر عمری باشد و درسها بگذارند به زودی آماده خواهد شد...

فرشته باشید و با فرشته ها مهربان
خدانگهدار همه شما

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نوشته شده توسط پریسا در جمعه دوازدهم خرداد 1385 ساعت 2:10 | لینک ثابت |